تبليغاتX
طعم سردرگمی
باز کن پنجره را، تو اگر باز کنی پنجره را...
اخ که خیلی وقت است اینجا ننوشته م. خیلی وقت است هیچ گوری ننوشته م.

شب ها مغزم از شدت فکر هایی که دلم میخواهد بنویسمشان، منفجر می شود و با این حال این دست های لعنتی به نوشتن نمی روند.

امروز به شدت از خودم ناامید شدم و با این حال انقدر بی عرضه ام که توانایی درست کردنش را ندارم.

تاسوعا و عاشورا نزدیک است و من خیلی خیلی خیلی خیلی دلم می خواهد که عضو یکی از دست ها باشم، تنهایی و پوشیه بزنم تا وقتی گریه میکنم کسی من را نبیند.

چه قدر اینجا را دوست دارم، هیچ کس من را نمی شناسد.

-------------------------------------------------------------------

خدای مهربان من،

هیچ چیز ندارم بگویم فعلا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:41  توسط حنیفا  | 

سال هم نو شد.

من ولی نو نشده ام.

ان قدر درس بر سرم ریخته که هیچ کار دیگری به خوردن و خوابیدن نمی توانم بکنم.

هرسال این موقع هروقت سر کلاس می نشینم از بین میله های پنجره ها به بیرون نگاه می کنم و با حسرت به ان بوی بهاری هوا و ان سبزی برگ های نوک درخت ها و نسیم بهاری ارام و صدای گنجشک ها حسرت می خورم.حسرت می خورم از اینکه باید بهترین وقت سال را پشت این میله ها(!) بگذرانم. و بعد...

این بهار را دارم به همین راحتی از دست می دهم و فکر از دست دادنش حسابی می ترساندم. و می دانم که همینطور می شود. دلم می خواهد بزنم به دشت و کوه.

خدا کند بشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:17  توسط حنیفا  | 

دو روز  تا سال نو.

                                                           ***

چه بگویم؟؟

خواب نیستم انگار، بیدار نیستم هنوز و به امید ان که....

به امید ان که بعد از "سه نقطه" حرفی بیاید.

من سردرگمی را در خود ÷یچیده ام

دیگر کسی نیست.

من خود هستم و تنها،

 و انگار که این تنهایی،

دیگر اذیتم نمی کند.

یا شاید هنوز اذیتم می کند!

نمی دانم.

نیمه شب است، وقت خواب.

چه می گویم؟؟ حتما خسته ام

و سرم گیج می رود و

چشم هایم تار می شوند و

و بعد:

نه، من خواب نیستم انگار.


پاپس: یه جورایی جالبه که هیچ کس نوشته هات رو نخونه. با اینکه خیلی کم میام اینجا و کسی هم نیست که به حرفام جواب بده، اما اینجا پایدارترین جاییه که برای زدن حرفام دارم. یک سال و ... میگذره از شروع این وبلاگ. می خوام نگهش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:22  توسط حنیفا 

 

فكرش را كه مي كنم مي بينم كه ما اصولا كمبوديم. كلا ما كم داريم. از هر طرف هم كه بخواهي حساب كني... كلا ما ديوانه ايم، يك جورهايي اداي هم ديگر را در مي اوريم تا كمبودهايمان را جبران كنيم.

خب اينكه حرف تازه اي نيست.

ولي هميشه اين سوال بوده است كه:

اين كمبودها براي بشر ضعف است يا نقطه قوت؟

مثلا من اگر كمبود محبت نداشتم، هيچوقت عاشق مي شدم؟؟؟

يا اگر كمبود دانش نداشتم، دنبال علم مي رفتم؟؟

و ايا ان وقت اين دنيا اينقدر پيشرفت مي كرد؟

و هزار سوال ديگر...

من ديوانه ام و زندگي ام در يك اتاق ۳*۴ خلاصه مي شود و نوشته هايم را براي دل خودم مي نويسم.

و همدم نمي فهمد من چه مي گويم.

امروز فكر كردم كه چرا اسمش را همدم گذاشته وقتي كه هيچوقت نيست. ديگر، ان قدرها هم نزديك نيستيم. به جوابي نرسيدم.

دلم براي اينجا خيلي تنگ شده بود.

HEY,............... LISTEN TO WHAT WE'RE NOT SAYING

LET'S PLAY..........A DIFFERENT GAME THAN WHAT WE'RE PLAYING 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:54  توسط حنیفا  | 

از جاذبه ی زمین متنفرم.

البته به تازگي يعني از همين ديروز متوجه اين نكته شده ام.

از انجا كه تمام وزنم من را پايين مي كشد، اين عمل لعنتي هم برايم تواني نگذاشته. هردفعه كه با هزار صلوات بلاخره روي تختم مي روم تا كمي به اصطلاح "بخوابم"، يادم مي ايد كه يك چيز ديگر را جا گذاشته ام.باز بايد يك ساعت تلاش كنم و از جايم بلند شوم و راه بروم و برسم به ان وسيله و بعد بچرخم و باز راه بروم و بروم و بروم تا برسم به تختم. بعد بايد مواظب باشم جاذبه ي زمين من را "يكهو" به پايين نكشد كه فاتحه ي هرچه عمل و بخيه است را خوانده ام!

حالا حداكثر فاصله ي وسيله اي كه مي خواهم بردارم، چه قدر است؟ از تختم تا ميزاينه كه روي هم 10 قدم هم نمي شود.

نكته ي عجيب: پناه و همدم به طور عجيبي مهربان شده اند.

ولي ما كه خر بشو نيستيم، هستيم؟؟؟؟؟!

پاپس: از به روز رساني بعدي، يكي از داستان هايم را مي نويسم.يعني شروع مي كنم به نوشتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط حنیفا 

"دلم گرفته" حرف تازه ای نیست. کیست که دلش نگرفته باشد؟

احساس نفس تنگي دارم، قبلا ها كه ديگران از اين حرف ها مي زدند، مسخره شان مي كردم، توهمشان مي خواندم، خوشي هاي زير دل زده شان.

اما حالا...

از جمله ي"تازه اول راه است" خسته شده ام. متنفرم از اين جمله.

چرا؟ چرا اول راه؟ چرا اخر راه نباشد؟؟ چرا اين اول راه، مثل اخر راه به نظر مي ايد؟

چرا هيچكس به حرف هاي من گوش نمي كند؟

چرا من حرف نمي زنم ديگر؟

چرا مثل بدبخت ها شده ام؟

چرا اين طوره شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا همه مي بازند؟

چرا حتي ان هايي كه مي برند مثل بازنده ها رفتار مي كنند؟

چرا ديگر شوق نيست؟ سرور نيست؟ اشتياق نيست؟

چه شد خدا؟ يك دفعه چه اتفاقي افتاد؟ از دست كه ناراحت شدي كه تلافي اش را اينطور سر ديگران خالي مي كني؟؟

ببخشيد خدايا،ببخشيد.

تو عادل، تو رحيم، تو كريم، تو عاشق، تو مهربان،............................ و تو همه چيز.

اي خداي عادل رحيم كريم عاشق مهربان،

اين تو، اين ما.

خودت درستش كن.

چون تو تنها كسي هستي كه مي تواني. 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:51  توسط حنیفا 

این روزها:

مردم ان قدر درگیرند و مشکل دارند که کم تر به خودم فکر می کنم.

من دلم می سوزد به حال ان ها، ان هايي كه ان قدر احمق اند كه نمي فهمند اعتماد مردم كه از دست برود، ديگر هيچ چيز ندارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:15  توسط حنیفا 

واقعیت وجود مرا باور نمی کنی پناه. من چه گناهی کرده ام؟

من همانم. همان بدبخت فلک زده تحقیر امیز که هروقت دلت خواست می توانی نابودش کنی.

حالا دیگر چه می خواهی؟

اصلا چیزی از من باقی گذاشته ای؟

مرا پشت سایه همدم گذاشته ای. کی می توانم بیرون بیایم؟

هروقت که تو بخواهی؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:25  توسط حنیفا  | 

 

این روزها حرف زیاد دارم برای زدن، اما هربار که می خواهم بنویسم، جز کلمات بی معنی به مغزم راه پیدا نمی کنند. این روزها دارم ادم های جدیدی را می شناسم، ادم هایی که دور و برم بودند و من نشناختمشان، این روزها خودم را هم بهتر می شناسم و حتی بهتر به ضمیر ادم ها پی می برم. ادم های دور و برم اکثرا مثل همند، در اعماق وجودشان یک شیره یافت می شود و از کجا می  توان دانست؟ شاید من هم مانند ان ها هستم. روزها به سرعت می گذرند و من به شدت با خودم درگیرم. نمی دانم برای انتخاب رشته چه کار کنم؟ انقدر محیط اینجا مرا به خودش وابسته کرده که به من جرئت گرفتن تصمیم دیگری جز ماندن نمی دهد و از طرفی ذهنم هر روز بیش از روز پیش به من نهیب می زند که: مگر دنیا چند روز است که می خواهی اینده ات را خراب کنی؟ انطور زندگي كن كه مي خواهي.

و من باز درمانده تر از همیشه به سراغ خدا رفته ام و به او گله میکنم که چرا این استعدادها را به من داده است درحالی که نمی توانم از ان ها استفاده کنم و اینده ای ندارد؟ و اینبار دیگر درک نمیکنم، و همه رایم را می زنند و در این خراب شده لعنتی هیچ کس پیدایش نمی شود لامذهب!

به مرز فریاد رسیده ام و از سر توهم با خودم حرف میزنم و شخصیت های خیالی میسازم.

گند بزنند هرچه زندگی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:55  توسط حنیفا  | 

هنوز هم احساس می کنم همه از من شرمگینند و چرا؟

موضوع انشا: اگر همیشه احساس شرم کنید، بیخود و بی دلیل، چه کار می کنید؟

اخ که خسته شدم از این همه سوال، سوال،سوال،سوال،سوال،سوال.....

و تنهایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:25  توسط حنیفا  |